خرید بک لینک
1- جا داره عرض کنم که داخلیم رو پاس شدم! :دی با نمره ی درخشان 14/29 ! :| رنج نمره از 9/58 تا 16/03 ! واقعا به مدیر گروه خوش اخلاق و خوش خنده و به شدت بی منطقمون افتخار میکنم. و البته به اون تفکر "شایسته نه سالار" ی که اومد و همین آدم رو رئیس دانشکده پزشکی کرد . آدمی که براش 9 واحد نمره ی بخش که ما توش 3 ماه جون کندیم فقط از یک امتحان تئوری که سوالاش درحد رزیدنتی و چه بسا فلو بود به دست اومد! و افتخار میکنم به سیستمی که چشمش رو روی حدااقل 10 نفر شایسته تر از ایشون بست و تمام قابلیت های اونا رو ندیده گرفت. 2- اولین مورنینگ زندگیم رو سه شنبه ارائه دادم :دی اونقدری که فک میکردم بد نبود :دی اولین کشیک شب تا صبح زندگیم رو هم شنبه شب واستادم! حدود 5 ساعت تو اتاق عمل ارتوپدی بودم و جا داره عرض کنم که تو این 4 سال و چند ماه بدترین جایی بود که برا رشته ام مجبور شدم باشم! اصلا اتاق عمل رو دوست نداشتم! یک راهروی بزرگ رو درنظر بگیرین که اتاق داره اطرافش و در هر اتاق یه عده دارن دل و روده یه نفرو میریزن بیرون. و اتاق عمل ارتوپدی هم که دیگه از فاز ریختن دل و روده به فاز اره و ساطور و چکش و اینجور چ

برچسب: نوشته های گهربار,نوشته های گم نام, نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

+قبلنا یک مدت عنوانهای پستهای من معروف بود به اینکه خودش قابلیت إعلام استقلال داره. بعد الان که در دوره ی افول وبلاگی به سر میبرم دوباره اومدم خیر سرم در پست قبل عنوان مثلا با مفهوم بذارم که خب متاسفانه دلسردم کردین!! :)) بابا مسلمونا من تیکه انداختم به خودم واقعنی که نمیخوام اسم وبلاگمو عوض کنم :| :)) +یه مدت زیادیه کلا سعی میکنم دیگه به این مسائل حقوق زن و مرد در جامعه و اینا فکر نکنم. یعنی راستشو بخواین دیگه حوصلشو ندارم. ادما معمولا تا یه سنی دوست دارند با حقایق بجنگند ولی از یک جایی به بعد ترجیح میدن با حقایق کنار بیان. ولی خب تو بخش ارتوپدی بخاطر حجم عمل های جراحی زیاد هرروز دارم جریان رضایت گرفتن قبل عمل رو میبینم و واقعا گاهی ناراحتم میکنه. وقتی میبینم دختر یک خانم مسن نمیتونه اجازه ی عمل بده و اگر پسر نداشته باشه باید برادر اون خانم بیاد رضایت بده. وقتی میبینم همسر یک اقا نمیتونه رضایت بده و باید پدر یا برادرش بیان. و در تراژدی ترین بعد قضیه وقتی میبینم مادر یک بچه نمیتونه رضایت بده و باید حتما پدرش بیاد اگر فوت کرده پدربزرگش و اگر اون هم نیست عموش!!! یعنی عملا اینها با بچه ن

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

کودکی بود با چشمان درشت... زیاد پلک نمیزد...به اطراف نگاه میکرد و حرفی هم نمیزد. روی تخت دراز کشیده بود و بالای تختش عروسک های رنگی آویزان کرده بودند... در استیشن دنبال پرونده یازده میگشتم... ثمین امد و گفت : نفیسه بیا ببین سپهر رو اوردن بخش ما... سپهر؟ همان کودک دو ساله ی حزن انگیزی که از اول هفته تمام بیمارستان حرفش را میزنند؟ همان که وقتی در جراحی بستری بود جرات نکردم بروم ببینمش؟... همان که در ان سانحه ی لعنتی خواهرش و مادر بزرگش را از دست داد؟ همان سپهری که مادرش در ای سی یو وضعیت نباتی پیدا کرده؟...همان معصومی که پدرش با GCS 6 روی تخت ای سی یو بی جان است؟ همان تنها بازمانده ی استیبل آن تصادف شوم؟... تمام این سوالها در ذهنم مرور شد... رفتم بالای سرش در راهروی بخش ارتوپدی... گونه هایش قرمز بود... تکنسین بیهوشی گفت در اتاق عمل آتروپین تزریق کرده ایم حساسیت داشته است... دست کشیده ام روی گونه هایش... نگاهم کرد... نگاهش... پرونده ١١ را برداشتم و به اتاق رست رفتم... یک قطره اشک چکید روی برگه پروگرس نوت... اشکی که بخاطر بیگناهی سپهر نبود، بخاطر بی رحمی زندگی بود... کاش دنیا جای قشنگتری

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

١- راستش از ده روز قبل تو فکر بودم یه پست بنویسم و عکس کادوهای تولدم رو بذارم ولی خب بعدش با خودم گفتم خب که چی؟ چه فرقی به حال ملت داره که من چی کادو گرفتم؟ دوباره راستش اینستا هم بی تقصیر نیست در این رابطه :دی ٢- ارتوپدی تموم شد بالاخره. با همه سختی هاش و کشیک هاش . الان از اول ماه هرکی ازم میپرسه کدوم بخشی؟ سرمو میندازم پایین و با به حالت مجرمانه و خجالت زده ای میگم اورولوژی!! انگار مثلا تقصیر منه که خدا دستگاه ادراری تناسلی رو خلق کرده!!! انگار من گفتم مردم برا مشکلات اینجوریشون بیان بستری شن!! :))) بعد تو بخش هم یه حالتیه که میرم از مریضا شرح حال بگیرم در مورد همه چی طرف سوْال میکنم غیر از مورد اصلی!! مثلا حاج اقا دیابتتون رو چرا پیگیری نمیکنید؟ قند سه ماهه تون هم که بالاست خیلی... بعد طرف میگه : ای خانم از وقتی این ادرارم قطره قطره میاد اصلا خیلی اذیت میشم نمیدونم حالا پروستاتم چه جوریه وضعش... بعد من میگم : باشه باشه مشکلی نیس... چربیتون هم که بالاست!!! :))) :| بعد معاینه فیزیکی هم که کلا تعطیل!! یعنی اصلا در این بخش اعتقادی به دیدن موضع جراحی و پانسمانو اینا ندارم!! :))) ٣- م

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

خب الان چی باید بنویسم واقعا؟ باید بنویسم که من یک مال باخته هستم و مورد کیف قاپی قرار گرفتم؟ جدا میخواین اینو بشنوین؟ خب بذارید از اولش بگم! اولش برمیگرده به بدو تولد من! من از بدو تولد و از وقتی یادم میاد همیشه تصمیم داشتم با مینا برم باشگاه ایروبیک!! و هیچوقت این تصمیم عملی نمیشد! هیچوقت! تا رسیدیم با شب گذشته! ظهر روز گذشته من مینا رو تهدید کردم که اگه نری و نپرسی شرایط باشگاه فلان رو دیگه نه من نه تو! :| اون هم عصر پیام داد که رفتم و فلان و فلان!ساعت ٦تا٧ روزهای زوج! مامان و نیره پس از شنیدن این قضیه گفتن ما هم میایم! و این شد که ما سه نفره امشب راهی باشگاه شدیم! چند تا کوچه رو رد کردیم و همینطور در حال ور زدن بودیم که وسط یه کوچه نسبتا تاریک که به خیابون اصلی میخورد از پشت سر یه صدای اروم موتور اومد! من کاملا سرخوشانه به مامان و نیره گفتم بیاین کنار الان یکی نزنه بهمون شهید در راه باشگاه نش... دیگه نفهمیدم چی شد راستش! اول فک کردم موتوریه بهم زد چون هول خوردم جلو یه کمی بعد دیدم کوله ام از رو دوشم رفت... بهمین سادگی :| نیره تا سر خیابون داد زد نگهش دارین ولی فایده نداشت طبیعتا !

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

بیایید یاد بگیریم هروقت پسر یا برادرمان ازدواج کرد ، بفهمیم آن دختری که وارد خانواده ی ما شده خودش عزیز دردانه ی یک خانواده ی دیگر است. بیایید یاد بگیریم ما حق نداریم قلب آن دختر را بشکنیم. بیایید یاد بگیریم وقتی خودمان یا پسرمان کسی را برای ازدواج انتخاب میکند یعنی او را با تمام ویژگی هایش پذیرفته ایم. یاد بگیریم دیگر حق نداریم او را با کسی مقایسه کنیم. بیایید یاد بگیریم آن دختر برای خودش کسی است و نه به ما بدهی دارد نه ما از او چیزی طلبکاریم! یاد بگیریم اگر برای ما کاری میکند از سر لطف اوست نه وظیفه اش! او هیچ وظیفه ای در قبال کارهای خانه ی ما ، مهمانی های گاه و بیگاه ما و دورهمی های مسخره ی ما ندارد. بیایید یاد بگیریم نباید به خاله اقدس و زندایی اشرفمان اجازه بدهیم پشت سر او هر اراجیفی بگویند. چه بسا خودمان هم حق نداریم مقابل هر که از راه رسید در مورد عروسمان بیانیه صادر کنیم. بیایید یاد بگیریم اگر ما بچه ی خودمان را دوست داریم ، او هم کسانی را دارد که دوستش داشته باشند! یاد بگیریم مردم بچه هایشان را از سر راه نیاورده اند!

برچسب: بیایید سیاست زنانه یاد بگیریم,بیایید کره ای یاد بگیریم,بیایید یکم سیاست زنانه یاد بگیریم, نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

شما در حال حاضر در حال خواندن نوشته های دختری هستید که ساعت ٨ صبح امروز باید یک مقاله ی لهستانی به شدت مزخرف ٩ صفحه ای را ارائه بدهد و او در ساعت ٤٠ دقیقه بامداد تا صفحه ٤ ترجمه کرده و واقعا میان یک سری عدد گنگ گیر کرده است! این دختر نمیداند که دقیقا نویسنده ی مقاله چند درصد مرگ و میر برای بیمار سوختگی درجه سه به دلیل نارسایی کلیوی پیش بینی کرده و حتی نمیداند منظور نویسنده از اوردن این همه عدد نامرتبط چیست؟ دختر قصه ی ما تا ساعت ٩ شب گذشته که یعنی همین امشب باشد که در حقیقت دیگر امشب نیست ، در پارتی تولد بوده و الان امید جهان مرتبا در ذهنش میگوید : بگو تو منو میخوای خب ، منم تو رو که میخوام خب! میگی کوتاه نمیای خب ، منم کوتاه نمیام خب!! و البته دیروز صبح که یعنی همان امروز بوده که گذشته و تمام شده در گروه شش نفره ی این دختر برای کنفرانس std روز چهارشنبه همین هفته قرعه کشی به عمل امده که از قضا اسم این دختر درامده به واقع! بله عرض میکردم! شما در حال حاضر نوشته های همچین دختری را میخوندید و اگر گمان میکنید که او نشسته و دارد بر سر خود میزند و تکالیف بی پایانش را انجام میدهد سخت در اشتباه

برچسب: این شهر بی نقاب قبولم نمیکند,این شهر بی تو مرا حبس میشود,این شهر بی تو, نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

غرض از مزاحمت اینکه یک صندلی داغ داریم تو وبلاگ رادیوبلاگیها. هر سوالی که از بچه های رادیو دارین میتونین تا فردا شب بپرسین :)


همین دیگه! ملالی نیست جز دوری شما :دی کیفم هم پیدا شد :دی هندزفری و فلشم نبود بقیه وسایلم بود ولی ! کیف پولم رو هم با چاقو پاره کرده بود دزده :/


اورولوژی هم داره نفسهای اخرشو میکشه :)) از اول ماه میریم جراحی O_o

برچسب: صندلی داغ,صندلی داغ سوالات باحال,صندلی داغ سوالات, نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

همیشه تو صبح های سرد ، روزهای امتحان ، روزهای ارائه ، ظهر های خواب آلودگی و بی حوصلگی ، شب ها و غروب های کشیک... همیشه تو موقعیت های سخت و خسته کننده به خودم میگم : لعنت به تو! لعنت به تو که انقدر خودت رو گرفتار کردی!... آخه زن رو چه به کار کردن؟ زن رو چه به سر و کله زدن با ادمهای غریبه و ناشناس! زن رو چه به پزشکی و بیمارستان و همه ی گرفتاری هاش؟ اصلا زن رو چه به درس خوندن؟!! همیشه تو این مواقع به قول رضا امیر خانی نیمه ی سنتی ذهنم به نیمه ی مدرن ذهنم تشر میزنه که : زن باید بشینه تو خونه اش خانمی کنه! باید صبح به صبح پرده های اتاق خوابش رو بکشه و بیرون رو نگاه کنه و ذهن و دلش پی قرمه سبزی و کیک و دسرش باشه! باید عصر به عصر بره کریستال و لباس صورتی قیمت کنه و شب به شب هم گل های گلدونش رو مرتب کنه و شمع روشن کنه و میز شامش رو بچینه! زن رو چه به مورنینگ و شرح حال و ارائه و سوچور و چک علائم حیاتی و سی پی آر؟... همیشه اینجور موقع ها نیمه مدرن ذهنم کم میاره ولی بعد از یه ساعتی که اوضاع بهتر میشه و سختی ها کمتر ، نیمه مدرنم سرش رو بالا میگیره و میگه : زن رو چه به تو خونه نشستن؟ زنی خوبه که عل

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:05

من زیر باران های زیادی دعا کردم... زیر هزار هزار قطره... خیلی سال است که هروقت در ضلع جنوب غربی این اتاق نشسته بوده ام و صدای قطره های باران بر کانال کولر را شنیده ام دویده ام پشت پنجره ، به تینیجری ترین حالت ممکن دستم را از پنجره بیرون برده ام و دقایق زیادی اتاقم سرد شده است و دستم خیس شده است و نگاهم را از آسمان برنداشته ام و لبانم جنبیده است... از یک جایی و از یک روزی به بعد زیر باران های زیادی تو را خواسته ام... تو را برای خودم ، برای دلم ، برای چشمانم ، بازوانت را برای دست هایم از خدا تمنا کرده ام... شهر من شهر بارانی ای نیست اما به جرئت میگویم که دو سالی میشود بارانی در این شهر بدون نجوای خواستن تو به عاجزانه ترین شکل ممکن به زمین ننشسته است... به جرئت میگویم... تو تا به امروز سهم من نبودی، سهم من تنها صداست و کلمه... حال آنکه من ادم صدا نیستم ... میدانی ؟ من ادم سکوتم... ادم های بصری و لمسی با ادمهای سمعی تفاوت زیادی دارند... بصری ها و لمسی ها نگاه را میفهمند... زبانشان زبان چشم است و آغوش و بوسه... بی کلام... تو سهم من نبودی... من بارها و بارها قطره های زیادی را واسطه کرده ام ب

برچسب: هوای دلم بارانیست,هواي دلم بارانيست,هواى دلم بارانيست, نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 16:04

صفحه بندی